بایگانی دسته‌ها: سیاسی-اجتماعی

از خوارزم تا ارومیه؛ زمانی برای جبران اشتباه!

این نوشته، در غم مشترک خشک شدن تدریجی دریاچه ارومیه به دوستان سه راه جمهوری تقدیم شد.

***

در پهنه‌ی مشترکی بین قزاقستان و ازبکستان و در وسعتی بیش از دو برابر مساحت خاک کشور بلژیک٬ خفته و بوده دریاچه‌ای هست که ما ایرانیان «دریاچه‌ی خوارزم» می‌خوانیمش و دیگران «آرال». این زخمی از پا درافتاده‌ی در خاک رفته٬ ۷۰ سال پیش یکی از قطب‌های بزرگ اقتصادی و و شکوفایی داد وستد و ماهیگیری منطقه بود. اما زمانی که یوسیف ویسارونویچ جوگاشویلی (استالین) در اتحاد جاهیر شوروی سوسیالیستی به «مقام عظمای ولایت» رسید٬ با «بصیرتی» که در ضمیر همه‌ی مستبدّین تاریخ نهفته است٬ دریافت که دریچه‌ی آرال «اشتباه طبیعت» است! پس با تغییر مسیر دو رودخانه‌ی «آمودریا» و «سیر دریا» و ساخت کانال‌های مختلف٬ دریاچه‌ای وسیع با بیش از هزارو پانصد جزیره را به بیابانی بدل ساخت که زندگی صدها هزار نفری را که از قِبـَل این دریاچه نان شبی داشتند  ناگذران کرد و گونه‌های مختلف هوازی و آب‌زی از حیوانات تا گیاهان را که با آب آرال زنده بودند به نیستی کشانید. دریاچه‌ای که به نشان و احترام گستردگی‌اش «دریا» خوانده می‌شد تا نود درصد به شوره‌زار بدل شد. زخم کاری دیکتاتور به‌تدریج و در طول ۴۰ سال آرال را آهسته آهسته از قزاق‌ها و ازبک‌ها گرفت. آرال مُرد تا «اشتباهِ طبیعت» جبران شده باشد!

از آنجا که حکومت‌های استبدادی همه فرزندان یک خانواده‌ی فکری‌اند٬ رژیم ج.ا. سال‌ها بعد از استالین و در جایی دیگر از این کره‌ی خاکی٬ اما نه چندان دور از دریاچه‌ی خوارزم٬ به جبران «اشتباهات دیگر طبیعت» برآمد. از آدم‌ها آغاز کردند: از اشتباه‌ِ طبیعت در عدم پوشش موی زن تا خطای نابخشودنی‌اش در جدانساختن دو جنس مخالف شاید در دو سیاره‌ی مجزا!

طبیعت البته «اشتباهات» فراوان داشت و سرداران ِ سازندگی ِ چپاول و غارتِ مال و اخلاق و فرهنگ  مردم و مهندسان ِ آمیزش سیاست و اقتصاد برای ایجاد شالوده‌ی ساختمان قدرت خویش٬ به «حکّ و تصحیح» آن‌ها همّتی کمال و تمام گماشتند. مقوله‌ها بس فراوان بودند: عشق و دوستی٬ راستی و صداقت٬ جوانی و شادابی٬ اعتماد و احترام٬ یاری و انسان‌دوستی٬ همه تک به تک «اصلاح»ی پایه ای شدند!

***

حالا بیایان هایمان وسیع‌تر گشته‌اند و جنگل‌هایمان رو به نابودی است. امروز٬ شمشیر خشک‌سالی با تیغ زهرآگین منافع مافیای حاکم٬ هم‌زمان بر فرق داشته‌هایمان فرو می‌آید و منابع و ثروت‌های طبیعی ما را یکایک از ما می‌ستاند. زایش ِ زاینده روده‌مان را از او ربودند٬ دماوند را آسفالت کردند٬ در پارک گلستان کارخانه‌ی سیمان احداث کردند٬ جنگل ابر را اتوبان کردند٬ کارون را برق کردند و برق آبش را گرفت٬ میدان میشان ِالوند را بتونی کردند٬ رودخانه‌ی خشک شیراز را دوبانده آسفالت سیاه ریختند تا مبادا روزی تر شود٬ هامون‌مان خشکید و هیچ یاد هیرمند نکردند٬ زهره‌ی خوزستان در زیر آفتاب سدها سوخت٬ ماهی‌های زرینه‌رود در پشت سد بوکان کرور کرور مردند٬ جنگل‌های بلوط لرستان را در آتش بی خردی و بی َعملی خود سوزاندند٬ بر جنگل‌های مازندران و کردستان و گیلان آتش قهر خویش فکندند و… بر ما رفت آنچه که نیک می‌دانیم٬ و بس می‌شنویم و چه زشت تنها به تماشایش نشسته‌ایم٬ ما ساکنان مملکتی که تعداد اعضای گارد محافظ «مقام عظمای ولایت»ش ۶ برابر بیشتر از تعداد کادر ثابت سازمان کشوری حفاظت از جنگل‌ها و مراتع و آبخیزداری آن است!

و امروز دریاچه‌ای که شوری آن یادآور اشک‌هامان در زیر ستم این «تصحیح کنندگان اشتباهات طبیعت» است -دریاچه‌ی ارومیه‌مان٬ در حال خشک شدن و فاجعه‌ی بزرگ زیست‌محیطی‌ ِ پس از آن در راه است. «مصحّحان» را البته نه تنها درد و خیالی نیست٬ که از کرده ی خویش دل‌شادند و از بهره‌ی خویش برخوردار. سرداران قرارگاه نشین دیروز و نوکیسه‌گان ِ نونوای امروز کیسه‌شان از قِبـَل قراردادهای میلیاردی مربوط به سدها و پل‌های خشک‌کننده دریاچه‌ی ارومیه سرریز است. غم فردایشان هم نیست٬ برای آن هم برنامه دارند. مگر همین یک سال پیش نبود که «مدير امور دام معاونت بهبود توليدات دامی سازمان جهاد کشاورزی آذربايجان شرقی» گفت: «با توجه به شرايط اقليمی و پسروی آب درياچه اروميه اين استان استعداد پرورش شتر را داشته و برنامه ريزی های لازم براي اين کار در حال انجام است.» و افزود: « با توجه به ويژگی تحمل شرايط سخت در شتر و قابليت تطبيق آن با شرايط آب و هوايی متفاوت و عدم نياز به تغذيه خاص در پرورش آن و با توجه به پسروی آب درياچه اروميه، امکان پرورش آن در حاشيه اين درياچه و استفاده بهينه ازخارزارهای کناره های اين درياچه، امکان ازدياد گله های شتر در استان را با توجه به شرايط سهل پرورش آن، اقتصادی می نماید.»

اگر استالین دریاچه‌ی خوارزم را خشکاند تا کشت پنبه را که بس «افتصادی» بود رواج و رونق دهد، رافعان اشتباهات طبیعت در سرزمین ما هم برای «اقتصادی» بودن همه چیز برنامه دارند!

***

خیزش مردم غیور آذربایجان برای نجات دریاچه ی ارومیه را باید به فال نیک گرفت، شاید و باشد که وقت خواب به سر آمده و روزگار بیداری و حرکت و عمل‌مان فرا رسد. حالا دیگر هر چه آن‌ها طبیعت را «اصلاح»(!) کردند کافی است، اکنون نوبت ماست تا به جبران اشتباهات تاریخی مان کمر ببندیم!

در بالاترین

Advertisements

دکوپاژ آماتوری تاریخ٬ به بهانه‌ی سالروز کودتای ۲۸ مرداد

متن زیر دل‌نوشته‌ای است که در شب ۲۸ مرداد  ۱۳۹۰ قلمی و برای انتشار در وبلاگ سه راه جمهوری به دوستان تقدیم شده است.

آن‌ها ۳ روز و قت دارند و ما ۳۰ سال

 

بخش نخست

سکانس اول: ساعت یک بامداد ۲۵ مرداد ۱۳۳۲

رئیس ۴۳ ساله‌ی گارد شاهنشاهی٬ ۳ روز پس از راهی‌شدنش از رامسر به‌سوی تهران٬ با ۲ فرمان نصبِ فضل‌الله زاهدی به نخست وزیری و عزل ِ محمد مصدق از همین منصب٬ سوار بر زره‌پوشی و با لشگری گرداگرد به در خانه‌ی نخست وزیر نزدیک می‌شود. بی‌شک ضربان قلبش همانقدر شتاب گرفته است که تپش‌های نبض ِ کرمیت روزولت و اشرف پهلوی.

شبِ تابستانی تهران بی‌تاب است و مردمش در خواب٬ غرق در رویا.

محمد میرزا که حالا مصداق ِ مصدّق شده است٬ اما٬ کمی قبل از آن٬ صحبت‌هایش با سرهنگ مبشری٬ افسرِ توده‌ای٬ به پایان رسیده و ناشکیب و ایستاده٬ به انتظارِ مزدبگیران دولتِ فخیمه است.

ضرباهنگ ساعت‌ها در یک بامداد٬ اعلام آغازِ پایان کودتاچیان است٬ تا ۳ روز! کوتاه مدتی پس از آن٬ نصرت‌الله نصیری و همراهانش در چنگ عدالتند. کودتایی که از واشنگتن تا لندن را ماه‌ها به آماد‌سازی و نقشه‌کشیدن حتی در نیکوزیا مشغول کرده بود٬ حالا به چشم برهم زدنی شکست خورده است.

شب تابستانی تهران بی‌تاب است و مردمش در خواب٬ خوشحال.

سید ابوالقاسم کاشانی٬ سخانوتمندانه و مهمان‌نوازانه٬ درِ پستوهای ِ خانه‌ی ملـّت را به روی ِ فضل‌الله زاهدی می‌گشاید تا پناهش دهد٬ همان‌گونه که قبلن٬ دوماه ونیم. در بدر به‌دنبال نخست وزیرِ آینده هستند.

تایمز نوشت: «باید از ایران چشم پوشید».

سکانس دوم: ساعت ۶ بعدازظهر ۲۸ مرداد ۱۳۳۲

تهران داغ است و خون‌آلود. عربده‌های حسین مهدی قصاب در بازارتهران با لبخندِ رضایت محمدرضا پهلوی در رُم آمیخته شده‌است. وینستون چرچیل سیگار برگ خوش‌طعمی دود می‌کند و دوایت آیزنهاور حالا ژنرالی است پیروز بعد از نبردی سهمگین و جان‌فرسا٬ که حتـّی غباری بر کفش‌های واکس زده‌ی برّاقش ننشانده است

تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشت پنجره‌ها٬ پُرسان.

صدای میراشرافی از رادیو بلند است٬ محمد مصدق عزل و فضل‌الله زاهدی از پناهگاهش در زیرزمین مجلس یک‌راست به نخست‌وزیری می‌رود. روسپیان و قدّاره‌بندان و چماق‌بدستان٬ بی هیچ نشانی از خستگی٬ در شهوت دلارها٬ می‌زنند و می‌کشند و غارت می‌کنند. آخر دیری‌است که با گرفتن جان افشارطوس٬ تازه جانی گرفته‌اند. فردا صبح٬ محمد مصدق در زندان است. خیابان‌ها پر است از نامردمان٬ و ابوالقاسم کاشانی در امن و در امان٬ و شاد در حال ِ تقریرِ تبریک به نخست‌وزیر جدید.

تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشتِ پنجره‌ها٬ ترسان.

کودتایی که گزارشش ۳ روز پیش با عنوان «همه چیزازدست رفته به نظر می‌رسد»٬ به دفتر اینتلیجنت سرویس مخابره شده بود٬ در میان ناباوری ِ طرّاحان و گردانندگانش حالا پیروز شده است! قرارداد کنسرسیوم٬ زودی چند٬ امضا می‌شود.

و تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشت پنجره‌‌ها٬ گریان.

بخش دوم

سکانس اول: ساعت ۱۰ شب ۱۸ تیرماه ۱۳۷۸

خبر کوتاه بود و همانقدر عجیب و حیرت‌آور که امروز عادی و تکراری: روزنامه‌ای توقیف شده است! کوی دانشگاه تهران٬ صدای خشم ملتی است تشنه‌ی آزادی. کوی٬ لرزه‌ای می‌شود به شدّتِ فریاد ۳۰۰ نفر بر ژرفای ِ اقیانوس ِ انسا‌ن‌های این دیار. ساعاتی بعد٬ کوی٬ کوی ِ خون است و باتوم و سنگ و باروت. از ۴۶ سال پیش و شعبان جعفری و دار و دسته‌اش٬ این تنها حسین نجات و محمدباقر ذوالقدر و محمد رضا ثمانی (نقدی) نیستند که باقی مانده‌اند٬ حالا همه‌ی انصار حزب‌الله در کارند. فردا٬ روزِ سونامی اعتراض است.

تهران می‌جوشد و مشت می‌شود٬ و مردمش مشتاق و پی‌گیر٬ نظاره می‌کنند٬ امیدوار.

سپاه به کودتا می‌اندیشد ٬محمد خاتمی به مصالحه و احمد خاتمی به اعدام. هرسه اما٬ برای نیل به مقصود باید ۱۰ سالی صبر کنند.

چهار روز تهران می‌جوشد٬ و مشت می‌شود٬ و مردمش مشتاق و پی‌گیر٬ نظاره می‌کنند٬ ناامید.

سکانس دوم: ساعت ۶ بعدازظهر۲۳ تیرماه ۱۳۷۸

درست ۴۸ سال از ورود آورل هریمن به ایران و قربانی کردن‌ ِ ۱۷ ایرانی معترض در زیر پایش می‌گذرد. این‌بار اما٬ این امید مردم به آزادی‌ست که در زیر قدم‌های آن‌ها که از فرسنگ‌ها راه دور به تهران آورده شده‌اند تا همراه با دیگر ذوب شدگان ولایت٬ به دستِ ما شکستِ ما را رقم زنند٬ لت و پار می‌شود.

تهران گرم وساکت است٬ و مردمش حیران و پشتِ در٬ پاسبان ِ آن٬ از ترس٬ بی‌صدا.

سیدعلی خامنه‌ای پیروز این میدان است. نعلین‌هایش٬ اما٬ بی هیچ غباری بر آن٬ از پس ِ جنگِ بقا و نیستی٬ همچنان برّاق مانده است. محسن رفیق‌دوست سور مفصلی خواهد داد تا شرمنده‌ی حبیب‌الله عسگراولادی مسلمان نماند. بازار گرم است٬ مثل تهران.

تهران گرم وساکت است٬ و مردمش حیران و بی‌خیال٬ افسرده و خمود٬ دنبال لقمه نان.

بخش سوم

سکانس اول: ساعت ۵ بعدازظهر ۲ خرداد ۱۳۸۸

طعم شیرین رویاهایی که درست ۱۰ سال قبل و با پیروزی محمدخاتمی در انتخابات ریاست جمهوری به کام آزادی‌خواهان ریخته شد٬ هنوز چنان دل‌نشین است که بیست‌هزار نفر از مشتاقان ِ ریاست جمهوری ِ میرحسین موسوی را به استادیومی که به کنایه «آزادی»اش نامیده‌اند٬ کشانده است. اینجا٬ امید جوانه می‌زند تا ۲۰ روز بعد٬ ناشکفته بپژمرد.

تهران بهاری است و هزاران چشم و گوش مشتاق مردمش به اوست٬ که شاید باز٬ مردی نام سبزِ آزادی را فریاد کند. و آن مردِ بی‌ادعا٬ چنین کرد. در مقابل٬ سوزِ جانگزای ِ زمستان گذشته را هم مردم٬ از خاطر زدودند. مگر نه که بهار است؟

تهران سبز است٬ و پر خروش٬ مردم رفیق ِ هم٬ شادی‌کنان و خوش٬ آوازِ سادگی٬ غافل ز حیله‌ها.

سکانس دوم٬ پلان اول: ساعت ۱۱ شب ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

میرحسین موسوی پیروزی‌اش در انتخابات را اعلام می‌کند. ۶ ساعتی‌است که نظامیان و حرامیان٬ در پوشش پلیس٬ «مانور اقتدار» و تحکیم ِ پایه‌های استبداد را آغاز کرده‌اند. امشب مام میهن باز آبستن ِ حوادثی شوم است. تا ساعاتی دیگر به یدِ قدرت سیدعلی خامنه‌ای٬ نام محمود احمدی نژاد از چاه جمکران بیرون می‌آید تا صندوق‌های رای همچنان سترون بمانند. کودتاگران به درِ خانه‌ی صدها فعّال سیاسی که از پیش شناسایی شده‌اند می‌کوبند٬ بر هر مکانی که امکان مقاومتی می‌رود زنجیر می‌کشند. زندان‌ها غوغاست. امشب و روزهای پیش رو٬ وقتِ چماق و دست‌بند و آتش و گازِ اشک‌‌آور و گلوله است.

تهران قرمز است٬ و پر ز خشم٬ مردم کنار هم٬ فریادشان ز درد٬ پر می‌کند فضا٬ محسورِ رفته‌ها.

سردار محسن رضایی همچنان پاسدار ناموس خویش است. سردار طه طاهری‌ ِ مشفق ِ مسعود ِ صدرالاسلام در فکر شب‌های پیش روست تا کجا خون عاشقان ِ آزادی ریزد.  کوی دانشگاه اولین گزینه است٬ کف خیابان‌ها و کنج زندان‌ها که همیشه هست!

تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشت پنجره‌ها٬ ترسان.

سکانس دوم٬ پلان دوم: ساعت ۱۰ شب ۳۰ خرداد ۱۳۸۸

ده‌ها کشته٬ صدها زخمی٬ هزاران در زندان٬ و میلیون‌ها دل٬ شکسته. نعلین‌های سید علی خامنه‌ای برّاق مانده‌اند٬ اما پوتین‌های سرداران مافیا حالا برّاق‌ترند.

و تهران داغ است و خون آلود٬ و مردمش غمگین و سربه‌زیر٬ پشت پنجره‌‌ها٬ گریان.

بخش چهارم

ما تاریخ مکرّریم! ما روندگان ِ راه سینوسی ِ امید و ناامیدی شده‌ایم. ما دیگر بیش از صد سال است که به قیام و شکست٬ خروش و سرکوب٬ قوام و کودتا٬ رفتن و بازایستادن عادت کرده‌ایم. نسل در پی نسل٬ تجربه‌هایی از جنس تجربه‌های پدرانمان را با رنگی دیگر و در قالبِ زمانی دیگر بازتکرار کرده‌ایم. ما با تاریخ خود بیگانه‌ایم. به همین روی می‌خواهیم خود تجربه کنیم. و هر بار که تجربه کرده‌ایم برای بکار بستن درس‌هایی که از آن آموخته‌ایم دیر شده است٬ دهه‌های ۵۰ و ۶۰ سن را پشت سر گذاشته‌ایم و حالا نسلی دیگر آمده است تا او هم تجربه کند. ما تاریخ مکرّریم!

چرا؟

ما با آموزش بیگانه‌ایم! ما خواهان‌ ِ رفتن ِ ره صد ساله به یک شبیم. ما منتظر‌ِ اعجازیم. ما شیفته‌ی فیض ِ روح‌القدسیم تا شاید باز مدد فرماید. ما با فراگیری و آموختن مشکل داریم چراکه نه پدران ما معلمان خوبی بودند و نه ما شاگردانی درخور. ما٬ سخت عجولیم٬ ساده‌انگار و بی‌دانش٬ و لاجرَم بی یا کج عمل.

کودکان شش و هفت ساله‌ای که امسال بر نیمکت‌های کلاس اول دبستان خواهند نشست٬ ۲۰ تا ۳۰ سال دیگر جوان‌هایی خواهند بود که می‌توانند چرخ برهم زنند. اگر به فردای ایران می‌اندیشیم٬ به کار سخت و عرق‌ریزان ِ ۳۰ ساله فکر کنیم. کاری کنیم که هفت ساله‌های امروز سرفرازان بیست و پنج مرداد و سرشکستگان ِ بیست و هشتم ِ همان ماه نباشند٬ هجده و بیست و سوم تیرشان چنین مغموم در هم نیامیزد و شورِ دوم خردادشان با خون و سرکوب و ترس و وحشتِ ۳۰ خرداد گره نخورد. به آن‌ها بیاموزیم تا تاریخ را نه که بخوانند٬ که بدانند. در این آموزش٬ نه لازم است و نه به‌کاری می‌آ‌ید که تاریخمان را چون داستانی غمبار برایشان مرور کنیم. به آن‌ها بگوئیم که در دیگرسوی آنچه که به پوچی تاریخش نامیده‌ایم و از آمدن و رفتن و جنگ‌ها و غارت‌ها و پدر و پسر و برادرکشی‌ها و چشم‌ کورکردن‌ها و پوست از تن کندن‌های مستبدّان٬ و سال و ماه و روزِ برتخت نشستن و از آن پائین آورده شدنشان حکایت می‌کند٬ همواره مردمانی نیز بوده‌اند. و تاریخی هم هست که از آنچه انسان‌های هر عصری انجام دادند و یا می‌توانستند و انجام ندادند حکایت می‌کند: تاریخ ِ مردم!

روزگار دولت محمد مصدق پایان یافته است٬ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نیز دیگر هرگز چهره‌ی زشت خویش را بر تقویم‌ به رُخمان نخواهدکشید. گذشته‌ها٬ حتی به استعار٬ تکرار نخواهند شد و بیهوده است اگر بکوشیم تا به نسل آینده بیاموزیم در برابر کودتاها و سرکوب‌های پیش ِ روچه باید بکند – بگذریم که اگر خود می‌دانستیم امروز وضعمان این نبود. یادمان باشد که حتی اگر تاریخ در مکان تکرار شود٬ در زمان هرگز تجدید نمی‌شود

آنچه که باید به نسل‌های آینده‌مان بیاموزیم توان ِاندیشیدن٬ قدرت‌ِ تصمیم‌گیری٬ صداقتِ مسئولیت‌پذیری و شجاعتِ عمل کردن است تا بتوانند در بیست و پنج مردادشان و در بزنگاه‌های تاریخی‌شان از دام‌ها بگریزند٬ از حیله‌‌ها برحذرمانند و این راه پرفراز و نشیب بسوی ِ آزادی و مردمسالاری را با موفقیت طی کنند. تا بدانند که تنها ۳ روز وقت دارند تا یا امیدشان را در پشت پنجره‌ها و ترسان زجرکش کنند یا آگاهانه٬ زیرکانه٬ مسئولانه و شجاعانه٬ تیر نیستی را در آن آوردگاه٬ روی‌درروی٬ بر قلب استبداد نشانند. اگر امروز آغاز کنیم ما ۳۰ سال وقت داریم و آن‌ها تنها ۳ روز. واگر چنین نکنیم در ۲۸ مردادشان شکی نیست و این تکرار٬ بی‌تردید مکرّر خواهد شد.

آموزش ِ اندیشیدن و پرورش ِ عمل‌کردن را جدی بگیریم٬ برای همان ۳ روز.


(در بالاترین)


اعتصاب غذا

– «روزگارت چون است؟»٬ پرسید دوستی.

– روزگارم؟ خوش نیست! گرسنه‌ام٬ تنها٬ درچهاردیواری اتاق کوچکم٬ پیش همان لپ‌تاپ ۶ ساله‌ی ۱۰ اینچی٬ جلوی همان صفحه‌ی خط‌ خطی کم نور.

آب خیلی وقت پیش جوش آمده٬ قـُل قـُل ِ آب در کتری٬ و بخاری که مثل دردهای من فوران می‌کند تا از لای درزهای پنجره‌ی کوچک دودگرفته‌ام راهی به‌سوی آسمان ابری این شب تابستانی دم‌کرده بیابد حالا سوهانی شده است بر این وجود زنگار گرفته‌ام٬ « نیما» را زمزمه می‌کنم: «وين زمان فکرم اين است که در خون ِ برادرهايم – ناروا در خون پيچان، بی‌گنه غلطان در خون – دل ِ فولادم را زنگ کند ديگرگون». می‌خواستم چایی بریزم و بعد از ۱۲ ساعت که نیاشامیده و نخورده‌ام جشنی برپا کنم با استکان کمر باریکم. اما خوب نیستم٬ نه٬ الان مدتی است که حالم بد است و «ابرهای همه عالم شب وروز در دلم می‌گرید».

با دوستان قراری گذاشتیم تا ما هم مدتی اعتصاب غذا کنیم مثل زندانیان سیاسی٬ و بعد نامه‌ای بنویسیم٬ یک بازی وبلاگی. می‌گویند مصرف بی‌رویه‌ی استامینوفن بد‌است٬ اما خوب چه کنم با این سر درد؟ مـُسکــّن‌ چیز بدی نیست٬ حتی دکتر هم می‌گوید درد گرفت بخور. قرصم را با چای خواهم خورد.  بازی؟ بله٬ بازی٬ «بچه‌های ریش‌دار» هم گاهی بازی می‌کنند٬ و گاه با مرگ! اکبر گنجی را یادت هست؟

خواستم نامه را خطاب به صفر قهرمانی بنویسم٬ چراکه پیشکسوتی بود برای خودش٬ رکورد شکن بود٬ ۳۲ سال پشت میله‌ها به امید آزادی نشست٬ یعنی درست همانقدر که از زمانی که «امام» در ماه بود می‌گذرد! اما صفرخان دیگر نیست٬ ۹ سال پیش٬ «چمدانی را که به اندازه‌ی پیراهن تنهائیش جاداشت» بست و رفت. اصلن اگر می‌خواستم به رفتگان نامه بنویسم شاید به علی اصغر بدیع زادگان می‌نوشتم٬ تاشاید از دردهایش وقتی که روی تخت فنری کمیته‌ی مشترک با اجاق‌ برقی استخوان‌هایش را می‌سوزاندند می‌کاستم یا شاید به محمد مصدق در احمد آباد٬ در خانه‌ای که زندانش بود تا بگویم «ما اهل کوفه هستیم»… نه! به رفتگان که نامه نمی‌نویسند٬ موسوی هم که در احمدآباد نیست! مشکل٬ گرسنگی است. ۷۲۰ دقیقه است که چیزی نخورده‌ام.

به حال برگشتم. یادم آمد: صفرخان جانشینی هم دارد با اندیشه‌‌هایی یک دنیا متفاوت با او٬ با نام عباس امیرانتظام٬ ۳۱ سال را در حبس گذراند٬ آزادش کردند البته! می‌شد به او نامه بنویسم٬ اما زحمت رفتنش تا پای صندوق پست را نباید به او تحمیل کنم. ۲۷ عمل جراحی را پشت‌ سر گذاشته وامروز زانوانش دیگر طاقت تحمل جسم فرسوده‌اش را ندارند٬ راه نمی‌رود. این‌ها همه بلایی است که آنچه می‌خواستند دانشگاهش کنند بر پیکرش نشانده است.

چه بخاری از این کتری به هواست! گویا مولکول‌های آب  در شتابِ فرار از آن فضای بسته همانقدر بی‌تاب شده‌اند که عبدالله مومنی در آن شب دردآوری که توصیفش را در نامه به «رهبری» آورده است: « گفتند: به تو اثبات می کنیم که حرامزاده و ولدزنا هستی. این سخنان عصبانیت مرا نیز برانگیخت و به درگیر شدن من با آنان نیز منجر شد که البته نتیجه‌ی آن فرو کردن سر من در چاه توالت بود، آن چنان که کثافت‌های درون توالت به دهان و حلق من وارد و به مرحله خفگی رسیدم. سرم را بیرون آوردند و گفتند: می‌رویم و تا شب بر می‌گردیم»! البته نامه‌اش به ایشان نرسید. چون آن شب٬ شعرا و مداحان و وعاظ در افطاری ِ «بیت» شرکت کرده بودند و هر کدام قصیده‌ای خواندند بالا و بلند با قافیه‌ی «دِسدِمونا»! و آن شب «آقا» بازهم پیپ می‌کشید.

بین خودمان بماند٬ اگر اکبر محمدی زنده بود٬ به اونامه می‌نوشتم٬ ۵ سال پیش وقتی اعتصاب غذای خشک کرد حتمن حال مرا داشته٬ شک ندارم که او مرا می فهمید. اما حیف که من او را نفهمیدم! و هنوز نمی‌دانم که درد بستن دست و پا با زنجیر و زدن چسب بر دهان بعد از مدت‌ها اعتصاب غذا و جان دادن در این حال چیست. شاید هم‌سلولیش علی افشاری همه‌ی آنچه که بر او گذشت را برایم تعریف کند٬ گرچه برادر کوچکم می‌گوید که او در آخرین مصاحبه‌اش یکبار کلمه‌ی «اصلاح» را به کار برده و خائن است و تا او راطرد و محاکمه و سرکوب و خفه و بی‌آبرو و نابود نکنیم نمی توانیم به دموکراسی برسیم.

حالا اتاقم را بخار پوشانده است و من هم کم کم دارم مثل همان آب٬ جوش می‌آورم. همسایه‌‌ام٬ «ضرغامی» می‌بیند و در این نیمه‌ی شب دود تریاکش مرا یاد تعارف هم دوره‌ای سابقم می اندازد که می‌گفت: «سیگاری بدم؟ بفرما». نه اینکه با تکنوکراسی مشکلی داشته باشم٬ ولی دفاع امروز این همکلاسی سابقم از لزوم توسعه‌ی کارخانه‌ی لاستیک‌سازی‌ای که او در آنجا مدیرقسمتی شده است٬ برایم همانقدر چندش‌آور است که عکس‌های بالای سرش و عبارت مشهورش که «پول نفتت را بگیر». اگر مرتاض بودم٬ شاید مثل «سوامی رامدو» اعتصاب غذا می‌کردم تا علیه این همه فساد و غارت و دزدی و چپاول سرمایه‌‌های ملی اعتراض کنم٬ اما من فقط یک آدم خیلی معمولی‌ هستم٬ حتی معمولی‌تر از یک مرتاض!

ساعت زنگ می‌زند٬ ۱۱ شب است یا به عبارتی ۲۳. «۲۳ سال»  را از ۹۰ کم می‌کنم  می‌شود ۶۷! و حالا من هستم و این سوال: راستی اگر آن‌ها که در خاوران خفته‌اند هم اعتصاب غذا کرده بودند چه می‌شد؟ چرا به فکرشان نرسید؟ چرا اعتراض نکردند؟ یا شاید هم چنین کاری کردند و من نفهمیدم! اعتصاب فکری هم داریم؟ اعتصاب غذای من حتی برای ۱۲ ساعت هم خیلی سخت گذشته است٬ چرا با این اعتصاب فکری مان چنین آسان ساخته‌ایم؟

***

بالاخره رفتم و چای را دم کردم٬ قوری را کج روی کتری گذاشتم و شعله‌ی گاز را هم کم کردم. تا چند دقیقه ی دیگر اعتصاب غذای من تمام می‌شود٬ مثل همه چیز و همه کس که روزی تمام می‌شود. مثل احسان طبری٬ مثل سعیدی سیرجانی٬ مثل عزت الله سحابی. راستی٬ آیا این‌ها هم اعتصاب غذا کرده بودند یا نه؟ شاید… ما آن‌ها را از اعترافاتشان در تلویزیون به یاد داریم! ما از درد سال‌های شکنجه و زندان و تحقیر و له‌کردن آن‌ها فقط این را از زبان سیرجانی شنیدیم: «اونچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه را ضبط کنند صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ولی شاید ده دقیقه قبل یک تلنگر سفتی به روح من خورد». ما از استخوان‌های خردشده‌ی انگشتان کیانوری٬ جز صدای اعترافاتش برای برادر حسین چیزی بیشتر ندیدیم و نشنیدیم.

من حالا هدی صابر را می‌فهمم٬ نه به اندازه‌ی ۱۳ روز٬ بلکه ۱۲ ساعت. من ۱۲ ساعت هدی بودم. اما تا چند دقیقه‌ی دیگر نخواهم بود. من ۱۲ ساعت پیش می‌دانستم که ۱۲ ساعت بعد چای خواهم نوشید و اعتصاب غذایم پایان می‌یابد. می‌دانستم که در پایان٬ نامه‌ای خواهم نوشت و شب خواهم خوابید و فردا روز دیگری است. هدی اما٬ ۱۳ روز قبل از پروازِ ابدیش نمی‌دانست که ۱۳ روز بعد چشمانش را برای همیشه خواهد بست٬ نمی‌دانست کِی به اعتصاب غذایش پایان خواهد داد و نمی‌دانست که در پس آن چه خواهد شد. اما به یقین می‌دانست ر‌ژیمی که در جنایت٬ گوی ِ سبقت از دیگران ربوده است به اعتراضش وقعی نمی‌نهد. او نیک می‌دانست که «هاله»ای را که از ما گرفتند دیگر باز نتوانیم گرفت. و نیز می‌دانست که ققنوس افسانه نیست!

۱۹ زندانی دیگر از خاکستر هدی صابر بال گرفته و پر گشودند. بیش از ۹ روز –و نه ۱۲ ساعت٬ را در اعتصاب غذا به‌سر بردند. آیا آن‌ها نمی‌دانستند آنچه را که هدی می‌دانست؟ آیا مفهوم اعتصاب غذای نامحدود بدون طرح خواسته‌ای مشخص و تنها به عنوان اعتراض را نمی‌فهمیدند؟ یک زندانی برای مبارزه چه چیزی دارد به جز جانش و مقاومتش؟ آن‌ها همه‌ی آنچه را که داشتند در قماری به بازی گرفتند که سوی دومش زندانبانانشان نبودند٬ بلکه مردمی که وجدان آزرده و روح خسته‌شان به آرش‌های زمانه نیازمندند تا «رهگذر هایی که شب در راه می مانند٬ نام آرش را پیاپی در دل کهسار» برخوانند و «با دهان سنگ های کوه آرش می‌دهد پاسخ٬ می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه٬ می دهد امید، می نماید راه»! تا به من و تو بگویند که مبارزه را خستگی و تسلیم و توقف نیست و شکست روزی‌است که امید به پیروزی در دلت بمیرد و از تلاش و کار و مبارزه در راه آزادی دست شسته باشی.

شب می‌گذرد و من هنوز نامه را ننوشته‌ام. پس می‌روم تا چای بریزم. گرسنگی و تشنگی سخت است٬ گرچه نه به سختی خودسوزی کارگر گمنام بوشهری. آخر او هم گرسنه بود.

استکان را در نعلبکی‌اش می‌گذارم و اجاق گاز را خاموش می‌کنم. دسته‌ی کتری را با دستمالی گرفته‌ام تا نسوزم. قوری را به کناری می‌گذارم و اول کتری را برمی‌دارم. از ذهنم می‌گذرد که دست‌کم ۳ زندانی دیگر در اعتصاب غذایند. همین‌که جوشش آب داغ را در جان سرد استکان خالی می‌کنم٬ در میان حیرت و نگاه تشنه‌‌ام این تنها استکان من با صدایی بلند ترک برمی‌دارد و می‌شکند…

چای خوشبوی ِ دم‌کشیده‌‌ی من در قوری٬ چشم به‌راه پایان اعتصاب غدایم خواهد ماند. و من امشب همچنان در اعتصابم… تا صبح فردا٬ تا صبح آزادی.

(در سبزلینک٬ در بالاترین، در گویا)